عاشقانه هاااا

کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا برای قلب من

 

زندگی اینگونه بی معنا نبود

 

کاش بودی تا لبان سرد من

 

قصه گوی غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا نگاه خسته ام

 

بی خبر از موج و از دریا نبود

 

کاش بودی تا زمستان دلم

 

این چنین پر سوز و پر سرما نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بعد تو این زندگی زیبا نبود!

 


 

باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است

 

باران اشک آسمان است ... همانروزی که باريد و مرا از

 

وداع خبر داد ... از آينده های بی تو بودن ... از حسرت !

 

ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان را از ياد

 

برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنيا را !

 

باران ... دگر بار آمد و رفت ...

 

و افسوس که اينبار تنها من بودم و دل ... در حسرت تو

 

که بر چشمانم لبخند زنی و گويی:

 

ـــ باز هم چترت را فراموشش کرده ای ؟

 

و من آرام گويم :

 

ـــ دستان تو را که دارم ! باکی نيست

و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :

  بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره !

اگر تنها ترین تنهاها شوم باز خدا هست ...!!!

تو
به همين راحتي
مرا نديدي ...
                                                                                        
من
به همان راحتي
تو را کنار گذاشتم ...

طول رابطه
دليل بر عمر باقي
نخواهد بود ...

من براي دنيايم
شريک مي خواستم
تو حتي زحمت ديدن دنيايم را هم
به خود ندادي ...

جدايي
را دوست ندارم
اما گاهي بين بَد و بَدتر
مجبور به انتخاب بَد هستم ...

خود خواهي من
حاصل تنهايي مفرطم بود
تو حتي تنهاييم را نفهميدي ...

تمام خاطرات منِ با تو بودن
براي من ...
تمام خاطرات توِ با من بودن
باز براي من ...

دنياي تنهاي من
قدر لحظات دوتايي رو خوب ميدانند ...
اما دنياي لوکس تو ...

هيچ وقت از ديدن کلمه پايان
احساس خوبي نداشتم ...

اما ...

این شعر رو تقدیم میکنم به همه ی دوستای خوبم ! دلم خیلی براشون تنگ شده !!

عاشقانه هااااا

 

   من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم

   من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم ، یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

   من ز مقصد تاپی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ها ماند در یادم

   من به شوق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت  بهارم رفت  ، عشقم مرد ،  یارم رفت

 

  

 

      افسوس

      ز بیداد و جفا بال و پرم سوخت

                      چون شمع شب افروز پا تا به سرم سوخت

      فرق من و پروانه در این بود در عالم

                      پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت 

 

در غروبی گریه کردم

               هیچ کس یادم نکرد

                                 آرزوی مرگ کردم

                                              مرگ هم شادم نکرد

 

عاشقانه هااااا

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگه بگي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن !!

 

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ? خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی? اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی!!

ويرانه نه انست که جمشيد بنا کرد-ويرانه نه انست فرهاد فرو ريخت-ويرانه دل ماست که با هر نگه تو -صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت !!

 

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود !!

 

من تورا دوست دارم..... دلیل دوست داشتن معلوم نیست..... دوست داشتن دلیل نمی خواهد..... دلیل دوست داشتن تو هستی..... ای عشق آسمانی من... باتمام وجودم فریاد می زنم دوستت دارم!!

عاشقانه هاااا

 

گریز و درد

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دبده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگه به خود آبرو دهم

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

 

عاشقانه هااااا

 

 

امشب که زخم های دلم گریه می کنند

تنها ولی برای دلم گریه می کنند

هم اشک ها به گریه مجالی نمی دهند                هم زخم ها به جای دلم گریه می کنند

در این سکوت غم زده فریاد بی کسی است           پیوسته با صدای دلم گریه می کنند

دیگر به خاطرات تو دلخوش نمی شوم                هر چند پا به پای دلم گریه می کنند

   بر من مگیر خرده که دلدادگان شهر             هر شب به های های دلم گریه می کنند

 کار من از طبیب گذشته است و دشمنان            بر درد بی دوای دلم گریه می کنند

   حالا که عشق بودو نبود مرا گرفت                 پیر و جوان برای دلم گریه می کنند

     آب از سرم گذشته و این تکه ابر ها             دارند در عزای دلم گریه می کنند         

فریاد شهر می شوم و شاعران شهر

شب ها در انزوای دلم گریه می کنند

 

 

 

 

 وداع...

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دود

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها ، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جا

تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روز ها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

عاشقانه هااااا

جويباري هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب مي‌شويم!

 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد خاك كم آب شده مثل كويري تشنه شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد!

اي روزگار چه بيرحمانه دوران حکومت دل را سرابي ساختي در حصار حيراني شايد دل کندن از کلبه تنهايي ديوانه ام کند اما ماندنم مرا ديوانه تر ميکند ميروم از اين شهر و ديار ميروم تا در حيراني خود بسوزم و هيچ نگويم !

 

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم تا بداني که من ساده ترينم!

 

اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت!

« تنها ترین مسافر شب »

 

با یاد و نام او که تو را زندگی جاودان بخشید .

در خاطری که تویی ، دیگران فراموشند .

پروانه ای از اعماق قلب من برخواست و همراه با فرشتگان به آسمان پرید . و هر چه بالا و بالاتر رفت ، بزرگ و بزرگ تر و عزیز و عزیز تر شد .

و از آن پس آسمان پر ستاره و سرشار از عطر پروانه شد .

هم اینک سراسر آسمان را سفر کرده است ، اما آن پروانه قلب مرا تا ابد ترک نخواهد کرد .

مرگ تلخ است و از آن تلخ تر مرگ عشق است که بی او در هر لحظه هزار بار مردن است .

مرگ ، چهره ی زیبای او را بوسیده و او را چنان برگ پاییز زرد کرده است .

اما برای من تا آخرین روز خدا سبز و بهاری خواهد ماند .

دریغ که در این جان گدازترین لحظه ی زندگی نه می توانی با او بروی و نه می توانی با او بمانی .

تنها با نگاهی ، اشکی ، وداعی ، افسوسی ، آهی و سکوت و سکوت و سکوت او را برای همیشه و با تمام خاطرات سبزش به آغوش سرد خاک می سپاری   . چرا که من سیاهم و زمینی ، و او سپید و آسمانی .

و چه زجر آور است کسی را که با او جانی را جدایی ، نتوانی برای آخرین بار و با آن همه احساس او را در آغوش بگیری .  و حرف های نا گفته ات را برای جسم بی روحش بگویی و تنها یادگاری او همیشه برایت خواهد ماند ، آخرین نگاه او .

اینک بین ما دیوارهای سنگی و فاصله ی دیدار به درازای یک عمر است و جان تنها بهایی است برای دیدار تازه کردن .

 

« از طرف قاصدک برای کسی که خیلی زود تنهاش گذاشت »

 

                                

                           

    

عاشقانه هااااا

فکرمي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يه زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايي درسراب... فاصله با آرزوهاي ما چه کرد... کاش مي شد درعاشقي هم توبه کرد !!!

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد !!!

باز باران بي ترانه........گريه هايم عاشقانه مي خورد بر سقف قلبم........ياد ايام تو داشتن مي زند سيلي به صورت........باورت شايد نباشد مرده است قلبم ز دستت........فكر آنكه با تو بودم با تو بودم شاد بودم........توي دشت آن نگاهت ........گم شدن در خاطراتت........ !!!

 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم .. از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم .. تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم .. شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم!!!

 

من تورا دوست دارم..... دلیل دوست داشتن معلوم نیست..... دوست داشتن دلیل نمی خواهد..... دلیل دوست داشتن تو هستی..... ای عشق آسمانی من... باتمام وجودم فریاد می زنم دوستت دارم!!!

 

عاشقانه هااااا

 

 نیاز...

 

 وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم .

 وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم .

 وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم.

 وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم .

 وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم .

 و چه سخت است تنها متولد شدن ،

 مثل تنها زندگی کردن ،

 مثل تنها مردن .

 

 

 

 

عاشقانه هااااا

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

***

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

***

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنیست

اینجا ولی آسمون باریدن هم بلد نیست

***

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

***

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری

***

غصه نخور مسافر بازم میآی بزودی

 مارو بگو چه کردیم از وقتی تونبودی

 

 

 

قطره ای از باران!

من خیلی از ماندن در اینجا بیزارم ، تمامی ترسهای کودکانه م موقوف شده ، و اگر تو مرا ترک میکنی آرزو

میکنم تو بخواهی تنها مرا ترک کنی . زیرا تصویرت اینجا مانده و این مرا ترک نخواهد کرد . این زخم ها به

نظر نمیرسه خوب بشه . این درد و غم خیلی واقعیه . انیجا خیلی خیلی وعده وجود داره که پاک نمیشه .

وقتی توگریه میکردی من داشتم اشکهایت را پاک می کردم ، وقتی تو وحشت میکردی من داشتم با ترست

می جنگیدم . تنها دستانت در این سالها با من میماند در حالیکه تو هنوز هم تمامی من را داری . من

آزمایشی سخت دارم تا به خودم بگویم که تو دیگر رفته ای در حالیکه تو هنوز در قلبمی و در حالیکه من

تنها ، در کنار توام . (از طرف باران)

*ببخشید که دیر شد*

 

عاشقانه هااااا

و حدس ميزنم شبي مرا جواب ميکني...

و قصر کوچک دل مرا خراب ميکني ...

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي .

 ولي براي رفتنت عجب شتاب ميکني !

چه ساده در ازاي يک نگاه پاک و ماندني

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميکني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو کمتر از غريبه اي مرا حساب ميکني

و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب ميکني ...!


مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني...!

*********************************************************

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده!

 

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند!

 

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم، ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی! من بی چراغ دنبال دفترم گشتم، بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم! نوشتم، نوشتم... حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند! دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند! عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند! اما چه فایده؟ هیچکس از من نمی پرسد، بعد از این همه ترانه بی چراغ چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تکان داد!

(((قاصدک)))

عاشقانه هااااا

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ،بنويسيد که يک مرغ مهاجربوده است،بنويسيدزمين کوچه ي سرگرداني است اودراين معبرپرحادثه عابربوده است،صفت شاعراگرهمدلي وهمدردي است دررثايم بنويسيدکه شاعربوده است،بنويسيد اگرشعري ازاومانده به جاي مردي ازطايفه ي شعرمعاصربوده است،مدح گويي وثناخواني اگردين داري است ،بنويسيددراين مرحله کافربوده است،غزل هجرت من را همه جا بنويسيد،روي قبرم بنويسيدمسافربوده است...  !           ( قاصدک )

 

موج اگر ميدانست ساحل هيچگاه دستهايش را نمي گيرد هرگز نفس نفس نمي زد!

 

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري!

 زندگي را بخاطر بسپاريم كه ما هستيم بي انكه زندگي كنيم مي رويم...!

 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس...!

 

رهایت میکنم... پرواز کن! . . . رها میشوم...!

اگر ماه بودم به هر جا كه بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا كه بودم سر رهگذار تو جا مي گرفتم اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لب بام من مي نشستي وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم مرا مي شكستي ، مرا مي شكستي !

شايد آنروز نقاش خيال روي پيشاني ما نقش كابوس زمان را مي ريخت رنگ مهتاب نبود رنگ شب بود و سكوت كه گره هاي ترك خورده ي عشق روي تابوت زمان نقش شدند نتوانستم من باز كنم چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي رنگ تقصير نداشت دست خلاق هنرمند جهان قصه ي ما را با هم روي يك بوم كشيد !

 

زندگي اجبا ر است مرگ انتظار است عشق يك بار است جدايي دشوار است فكر تو تكرار است اگر رفتم تو يادم كن اگر مردم تو خاكم كن اگر ماندم به مهر خود تو شادم كن!

عاشقانه هااااا

بدترين در اين نيست که عشقت بميره... بدترين دراين نيست که به اوني که دوستش داري نرسي... بدترين در اين نيست که عشقت بهت نارو بزنه... بدترين دراينم نيست که عاشق يکي بشي واونم ندونه... بدترين در اينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوست داشته !

                                                                                                                      (قاصدک...)

 

شرجی تر از باران برایت گریه کردم هر شب نشستم در عزایت گریه کردم با آنکه آغوشم تهی بود از خیالت هق هق به روی شانه هایت گریه کردم روی تمام خاطراتم غم نشسته تشنه برای گونه هایت گریه کردم دل را به دریا می زدم از شوق دیدن در غربت گنگ صدایت گریه کردم تنها نشستم در حصار بی قراری بی تاب در حال و هوایت گریه کردم یادش به خیر آن لحظه های خیس دیروز وقتی که من هم پا به پایت گریه کردم !

 

دوستت داشتم ... يادت هست؟..... گفتم دوستت دارم.... و تو گفتي کوچکي براي دوست داشتن.... رفتم تا بزرگ شوم.... اما انقدر بزرگ شدم که يادم رفت دوستت دارم!

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره. خوشبختي مثل توپي است که وقتي مي رود به دنبال آن مي دويم و وقتي مي ايستد به ان لگد مي زنيم! زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز !

 

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم !

 

عاشقانه هااااا

عاشقانه هااااا

عاشقانه هااااا

 

(هدیه ای از طرف قاصدک!)

حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟ اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ...... ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه!

 

 

زمانی که مرگ به سراغم آمد من را در تابوت سياهي بگذارید تا همگان بدانند سياهي روزگار را چشيده ام چشمانم را باز گذاريدتا همگان بدانند چشم به راه او هستم دستانم را باز گذاريد که همگان بدانند به آرزويم نرسيدم تکه يخي برروي قبرم بگذاريد تا با اولين اشعه خورشيد آب شود و بجاي محبوبم بر سر قبرم گريه کند!

ديوانگيست ... كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... اين ديوانگيست ... كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كنيم! 

می سرودم عشق را بی آن که بدانم قافیه را . می کشیدم پروانه را بر بوم گونه هایت بی آن که بدانم شمع چیست. دیگر گل را باور ندارم . نمی توانم آسمان را باور کنم. باورم کن که من باورت کرده ام !

 

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني!

عاشقانه هااااا

به يادگار براي کسي که نه! براي به يادگار ماندن براي روزهاي نيامده ي فردا مي نويسم تا يادم نرود آنچه که بودم. چيزي نيست جز دل نوشت هاي من!!!!

عهد بسته‌ام كه هرازگاهي از تو و كبوترانت بنويسم وقتي كه شعرهايم تو را مي‌گويند و چشمانم تو را مي‌گزيند بيشتر به يادت مي‌افتم... از گلهاي رز بپرس كه چقدر دوستت دارم چقدر با ياد تو زيباست زيستن ... براي مرگ آرزوها سكوتي مي‌كنم سنگين‌تر از فرياد ... امروز كه محتاج توأم جاي تو خاليست فردا كه مي‌يايي به سراغم نفسي نيست! 

 

زمان به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست ... بوسيدن قول ماندن نيست ... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست !

  

عشق از دوست داشتن پرسيد فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يك سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم و تو با مرگ!

 

هيچ وقت به خودت مغرور نشو .......برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن!

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ...!

 

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد مي شي برمي گرده و نگاهت مي کنه بدون براش مهمي اگه يکي روديدي که وقتي داري ميافتي برمي گرده و با عجله ميآد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي خندي برمي گرده نگاهت مي کنه بدون براش قشنگي اگه يکي رو ديدي که وقتي داري گريه مي کني ميآد باهات اشک مي ريزه بدون دوستت داره اگه يه وقت يکي روديدي که داري با يکي ديگه حرف مي زني ترکت مي کنه بدون عاشقته!

 

 

کاش نسيم سبز سحر، صداي تنهايي و اندوه مرا در ميان هجوم برگ هاي پاييزي گم مي کرد و کاش باران مهربان تو ديدگان شب زده ام را به اشک هاي پنهان ندامت و پشيماني مي آراست و همراه با فصل برگ ريزان نا اميدي نيز در وجودم خاکستر مي شد و عشق در من زنده مي گرديد !

عاشقانه هااااا

عاشقانه هااااا

عاشقانه هااااا


تنها صداست که مي ماند!


چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده ها به جستوي جانب آبي رفته اند
افق عمودي است
افق عمودي است و حرکت: فواره وار
و در حدود بينش
سياره هاي نوراني مي چرخند
زمين در ارتفاع به تکرار مي رسد
و چاههاي هوايي
به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند
و روز وسعتي است
که در مخيله ي تنگ کرم روزنامه نمي گنجد

چرا توقف کنم؟
راه از ميان مويرگ هاي حيات مي گذرد
کيفيت محيط کشتي زهدان ماه
سلول هاي فاسد را خواهد کشت
و در فضاي شيميايي بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره هاي زمان خواهد شد.
چرا توقف کنم؟

چه مي تواند باشد مرداب
چه مي تواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه هاي باد کرده رقم مي زنند.
نامرد، در سياهي
فقدان مرديش را پنهان کرده است
و سوسک... آه
وقتي که سوسک سخن مي گويد.
چرا توقف کنم؟
همکاري حروف سربي بيهوده ست.
همکاري حروف سربي
انديشه ي حقير را نجات خواهد داد.
من از سلاله ي درختانم
تنفس هواي مانده ملولم مي کند
پرنده اي که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم

نهايت تمامي نيروها پيوستن است، پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
که آسياب هاي بادي مي پوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه هاي نارس گندم را
به زير پستان مي گيرم
و شير مي دهم
صدا، صدا، تنها صدا
صداي خواهش شفاف آب به جاري شدن
صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاک
صداي انعقاد نطفه ي معني
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که مي ماند

در سرزمين قد کوتاهان
معيارهاي سنجش
هميشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت مي کنم
و کار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست

مرا به زوزه ي دراز توحش
درعضو جنسي حيوان چکار
مرا به حرکت حقير کرم در خلاء گوشتي چکار
مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد کرده است
تبار خوني گل ها مي دانيد؟

فروغ

عاشقانه هااااا


دلم براي باغچه مي سوزد


کسي به فکر گل ها نيست
کسي به فکرماهي ها نيست
کسي نمي خواهد
باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست.
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خالي ست
ستاره هاي کوچک بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاک مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست

پدر مي گويد:
«از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم»
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
يا شاهنامه مي خواند
يا ناسخ التواريخ
پدر به مادر مي گويد:
»لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ
وقتي که من بميرم ديگر
چه فرق مي کند که باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد کافي ست.»

مادر تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فکر مي کند که باغچه را کفر يک گياه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهکار طبيعي ست
و فوت مي کند به تمام گلها
و فوت مي کند به تمام ماهي ها
و فوت مي کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي که نازل خواهد شد.

برادرم به باغچه مي گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها مي خندد
و از جنازه هاي ماهي ها
که زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند.
او مست مي کند
و مشت مي زند به در و ديوار
و سعي مي کند که بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نا اميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار مي برد
و نا اميديش
 آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام ميکده گم مي شود.

و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهاي ساده قلبش را
وقتي که مادر او را مي زد
به جمع مهربان و ساکت آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را
به آفتاب و شيريني مهمان مي کرد...
او خانه اش در آنسوي شهر است
او در ميان خانه ي مصنوعيش
با ماهيان مصنوعيش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي مي خواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادکلن مي گيرد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
آبستن است.

حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تکه تکه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل مي کارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوضهاي کاشي
بي آنکه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي کوچه ي ما کيف هاي مدرسه شان را
از بمبهاي کوچک
پر کردهاند.
حياط خانه ي ما گيج است.

من از زماني
که قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصوير بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
که درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود.

فروغ

عاشقانه هااااا


پنجره


يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود بسوي و سعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دستهاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
سرشار مي کند.
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
يک پنجره براي من کافيست.

من از ديار عروسک ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان کاغذي
در باغ يک کتاب مصور
از فصل هاي خشک تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در کوچه هاي خاکي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول
از لحظه اي که بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف «سنگ » را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه ايست که او را
در دفتري به سنجاقي
مصلوب کرده بودند.

وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند.
وقتي که چشم هاي کودکانه ي عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي که زندگي من ديگر
چيزي نبود، هيچ چپيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم، بايد. بايد. بايد.
ديوانه وار دوست بدارم.

يک پنجره براي من کافيست
يک پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشيده که ديوار را براي برگ هاي جوانش
معني کند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين که زير پاي تو مي لرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران، رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند؟
اين انفجارهاي پياپي،
و ابرها مسموم،
آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟
اي دوست، اي برادر، اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.

هميشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهارپري را مي بويم
که روي گور مفاهيم کهنه روييده ست
آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جواني من بود؟
آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب، که در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم؟

حس مي کنم که وقت گذشته ست
حس مي کنم که «لحظه» سهم من از برگ هاي تاريخ است
حس مي کنم که ميز فاصله ي کاذبي ست در ميان گيسوان 
  من و دست هاي اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن
آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟

حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم.

فروغ

عاشقانه هااااا



من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...

چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست

و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست

سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.

اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.

پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.

و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند...

جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت

و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،


چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...

من از کجا مي آيم؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...


فروغ فرخ زاد

عاشقانه هااااا

عاشقانه هااااا


ای کرده مرا تو مست و شیدا

اسرار تو گرچه شد هویدا

من گرچه قلم گرفته بر دست

ریزم به در آنچه در دلم هست

الله چو گویم از تو الله

این جمله تو میکنی تو ولله

گز روی یقین و سوی پندار

بی حکم تو کس نمیکند کار

در زیر همین سپهر بر هیچ

قادر نبود کسی چو بر هیچ

گشتم ز غم تو گرچه من مست

تا جان شکسته در دلم هست

دل را به تو داده ام چو امروز

وی تو به نور خود بر افروز


عاشقانه هااااا

عاشقانه هااااا

                          

ساقیا لب را شراب آلوده کن

بوسه ده ما را ز غم آسوده کن

 

بوسه ات دل می برد جان می دهد                      

هر چه می خواهد دلم آن می دهد                       

 

   مست از این لبها منم ساقی تویی                       

آنکه فانی را کند باقی تویی                              

آه ساقیا واپسین جا مت کجاست؟

تشنه کامم وادی کامت کجاست؟

 

آی مردم با دلم نجوا کنید                       

مرهم روح مرا پیدا کنید                       

 

دلی دارم که خاطر خواه توست                            

سینه ای دارم که وقف آه توست                          

هی دلم در سینه پرپر می زند

سوز نی از ناله ام سر می زند

 

من به خون  آغشته کردم ناله را                         

دوست می دارم ز گلها لاله را                            

 

شعله آه من امشب دیدنیست                              

لحظه هایم یک به یک نالیدنیست                        

آه آه واژه ها یاری کنید

بر زبانم نغمه ای جاری کنید

 

خوب من ای عشق دستم را بگیر                               

نبض نای نی پرستم را بگیر                                     

 

صبر کن من با غمت خو کرده ام                                 

من دلم را با تو یکرو کرده ام                                     

وای بر من بی تو میمیرد دلم

بی تو بوی عقده میگیرد دلم

 

با تو بودن با تو بودن سروریست                              

سروری در کوی جانان بی سریست                            

 

داغم از چشمت که خطش دلبریست                                  

رنگ چشمانت چرا نیلوفریست؟                                      


                                  

                             

عاشقانه هااااا


من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر ونسيم من به سرگشتگی ‌آهوی دشت من به تنهايی خود می مانم من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی گيسوان تو به يادم می آيد ... من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترين راز وجود برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا كن كه بهار ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريكی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می انديشی به بهار ديگر و به ياری ديگر نه بهاری و نه ياری ديگر حيف اما من و تو دور از هم می پوسيم غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست از سر اين بام اين صحرا اين دريا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو اين غم شيرين را با خود خواهم برد ...


mahkocholo.blogfa.com

 

عاشقانه هااااا


کاش تو آن درخت سبزی بودی که با گشودن پنجره و دیدن تو دلشاد می شدم...اما نه در پاییز و زمستان درختان سبز نیستند. پس شاید تو را از یاد ببرم. کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر است.پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم. کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی... اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند.

پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم-آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید...... !



بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم ودرآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت .!

گفت: خسته ام ، بس که دلم سرگشته و آزرده شده، میل هوای دیگر و تسلی نو. گفتم: داستان قصه غصه کدامین کبوتر نرسیده به سر منزل؟ گفت: زخم ِ ورد مسلمانی به تلبیس و حیل، نه پر پرواز..! گفتم: حادثه عظیم من،تنها تو ماندگاری...! تنها خواندنی بین تمام ترانه ها،نغمه توست. گفت: من رهگذرم، امتداد این کاروان بلند، دیر آمده ام که زود بروم دل به صدای من نبند. 
گفتم: نه، بعد از تو هیچ ِدگری از آئینه ها نخواهد آمد، نه. گفتم: در رفت تامل بایدت، اینجا سرد است، تلخ است، درد است. گفتم: آهسته،آهسته تر، آرام گفتم ، گفتم ، گفتم ، و او فقط ......... . در آمدنت تا بیایی امیـــد می گـر یــد. !

ياد کن مرا بيدار کن از خواب مراجای ده در خانه ی کوچک عشق بشوی با باران انتظارم را مرا مسپار به دست باد چون پرنده رهايم کن درآسمان مرا در بهار انديشه کن تن تشنه ام را به وسعت دريا بسپار زورق شکسته ی دلم را دوباره بساز يادکن کوچه ی ميعادمان را در شب مرا تکرار کن تکرار...!

بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم-آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید. !


عاشقانه هااااا


در تاريكيه شب سه شمع روشن كردم ... اولي برايه ديدنت ... دومي برايه موندنت... سومي برايه بوسيدنت... ودر اخر هر سه را خاموش كردم .!!!

.ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن. برايه در آغوش كشيدنت.!!!

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است .!!!

خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي كنه خدا رو دوست دارم چون هيچ كسي رو *ايگنور* نمي كنه .!!!



خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي. براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش. عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باشي. تا نگردي، گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست. سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو، تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد. عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي. گمشده واقعي تو، ابتدا عاشق سيرت توست .!!!

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم ودرآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت .!!!


عاشقانه هااااا

خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي. براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش. عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باشي. تا نگردي، گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست. سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو، تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد. عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي. گمشده واقعي تو، ابتدا عاشق سيرت توست .


عاشقانه هااااا


چه شد آن روزها که قلم عشق را در دستان خود می فشردم و می نوشتم از عشق و تو هم حرف دل مرا که

ترسیمی در کاغذی سپید بود ، می خواندی و به نوای دلم گوش فرا می دادی چه شد آن روزها که دکلمه

دوستت دارم را تنها برای عزیزترینم که تو بودی ، زمزمه می کردم چه شد آن روزها که شب ها ستارگان

آسمانهای سیاه و تار را دسته دسته می چیدی و در سبدی از گل و گلاب تقدیم به من می کردی ، تقدیم به تنها

عاشق قلب همیشه سرخت می کردی ، چه شد چه شد آن روزها که دفتر خاطراتت را بر می داشتی و از

خاطره هایی که هر روز و هر وقت در کنار همدیگر بودیم ، ثبت می کردی ،‌ از عشق پاکی که داشتیم تعریف

می کردی !!!

همه چیزها و همه کس را از ذهنت پاک می کردی و تنها اسم مرا به زبان می آوردی .

قید همه چیز و همه کس را می زدی ، مرا از ته دل صدا می کردی ، برایم آواز می خواندی برایم ترانه

زندگی را دکلمه می کردی ، نصیحتم می کردی و مرا دلگرم به زندگی می کردی !

آن روزها چه شد که قدم به قدم ، سایه به سایه و نفس به نفس به دنبال من می آمدی ثانیه به ثانیه ، دقیقه

به دقیقه و ساعت ها در فکر من بودی ، قید همه کس و همه چیز را زده بودی!

فراموش نکرده ام آن روزها را که قفلی بر در اتاقت کوچک و نقلیت زده بودی و بر روی همه کس و همه

چیز قفل بودی ، حتی از دل نیز خاموش و قفل زده بودی. نگار که در قفسی بسته بودی !

و عکس مرا در آغوشت می فشردی و دست بر آسمانها برده بودی و برای به هم رسیدنمان دعا می کردی ،

با خدای خویش راز و نیاز می کری ، مرا از ته دل دوست می داشتی !

آن روزها در خاطرم مانده است و ماندگار خواهد بود که برایم آواز می خواندی ، آوازی از ته دل !

مرا دلگرم به امید به زندگی در این دیار بی محبت می کردی ، دیاری که تنها خاطره زنده ای که داشتم ، آن

هم روزهای با تو بودن بود ، روزهایی که از ذهنم پاک نخواهم کرد ، از یاد نخواهم برد مهربانم ، فراموش

نکرده ام آن لحظه ها را ، آن همه مهر و محبت را ، فراموش نکرده ام !

می دانم تو نیز فراموش نکرده ای ، از یاد نبرده ای آن لحظه های ناب ناب را ، آن عشق پاک را فراموش

نکره ای آن دم که زمزمه ی جاری بر لبهایم ، اسم زیبای تو بود ، قصر زیبای عشق تو بود شکوفه ها را

دسته دسته می چیدم ، در سبدی می گذاشتم و تنها تقدیم به تو می کردم می دانم در ذهنت همیشه ماندگار

هست و خواهد بود ، می دانم که از یاد نخواهی برد آن روز که دست من از دست تو جدا شد ، آن زمان که

آسمانها گریه کردند ، آن وقت که لیلی و مجنون غزل خداحافظی را بر هم سرودند آه عمیقی کشدند ، روز

گرفته ای بود !!!

روزی بود که پرنده ای در قفس نمانده بود و مرغ عشقی دیگر ساکت نبود و سکوت نمی کرد روزی بود که

مردم این دیار دلشاد بودند ، بر عشق ما و بر قلب عاشق ما ، نگاه تیره ای داشتند آن روزها در این دیار

کسی نبود که ببیند واقعا عاشقی هست در این دیار ، واقعا دلی هست برای مرهم راز و درد و دلها ، مرهم و

دلداری هست برای اشک های جاری از گونه های همیشه خیس!. آری کسی نبود که ما را دلداری بدهد ، از

عشق پاکی که در قلب پاکمان بود ، محافظت کند !

روزی که نیسم برد و پر پر کرد شقایق سرخ دشتها را ، روزی که بود غم و پریشانی در قلب ما ، همه شاد و

دلزنده بودند از جدایی ما ، توان دیدن ما را در اغوش همدیگر نداشتند می دانم عزیزم ، آن روزها یادت

هست ، در دفتر خاطراتت بر جا مانده است ، ...


عاشقانه هااااا


يادگار روزها و شب هاي وصل؟

اتصالي با جهان بي كران؟

اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟

التماس روزهاي زرد رنگ؟

يا غرور بي بديل سبز و گرم؟

***

خاطرات نورهاي بي فروغ؟

يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟

من لباسم بر تن افكار پوچ؟

من توانم بر عصاي روزگار؟

من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟

***

من نه آنم كه مرا آن شمريد

يا كه او را از تبارم شمريد

ما كجا و قطره عمق وجود

ما كجا و اسم او شرط ورود

***

من هزاران چهره از خود ديده ام

وز وجودم بر تنم باليده ام

در ره آدم شدن در مانده ام

وز رهش سالها كج مانده ام

***

من سلامم به بلنداي نياز

من سلامت چون دل اين روزگار

او زمن هرگز نگويد داستان

من ز او دانم هزاران چيستان

***

من پرم از خالي حَض وجود

او زمن آگاه  از غش سجود

من ز من بيدارتر از خواب دگر

او زمن هوشيار و هوشيارتر

***

من به آتش قانعم دودم كنيد

من به پايان آگهم نورم كنيد

او زمن دوري كند نازش كشيد

من ز او عاري شدم يادم كنيد

***

اي كسان دار ما دارم زنيد

بر لسان الكنم پايان زنيد

من وجود قاصرم خاكم كنيد

من درخت بي بنم كاهم كنيد

***

من شراب نارسم بي راه و رسم

من كتاب ناصحم بي شرح و وضع

من سفيرم يا وزير اشتهار

من منم بي من شما را ياد باد


منتظر حرف های شما هستم

ariya831@yahoo.com

ببین چه نینیه نازیه.  هندونه رو باید اینجوری خورد

ببین اینم عاشق هندونس!


سلام به همه ی دوستای خوبم

کسی نمی خواد چیزی بگه؟

باشه من میگم شما جواب بدین

هرچی از عشق دوست داری بگو از خوبیاش از بدیاش هرچی که دوست داری  اگه دوست داری که

نوشتتو توی وبلاگم بزارم نوشتتو به این آیدی بفرست همراه با اسمت ariya831    

من منتظرماااااا

نظرتو بگو

خوش باشی

 


             

عشق خریدنی نیست ولی میشه خرید فروختنی نیست ولی

  میشه فروخت ! 

یعنی

 میشه؟


امشب نمي دانم چرا دل داغدار است بي شک فراق يار را در انتظار است سبزينه هاي دشت احساسم چه

سرخ است همچون دل مست شقايق بي قرار است آتش به عمق  باغ هاي  سبزم  افتاد  گلبوته هاي سرخ

عشقم، بي بهار است چشم زلال چشمه ها در خون تپيده از اشک خون پر گشته چشم روزگار است امشب

هماره در دلم فرياد و غوغاست آشفته ام، آشفته ام، دل داغدار است روز وداع ما چه يلدايي و تلخ  است 

 جانم از اين ماتم هماره سوگوارست در ماتم هجران فصل گل، هميشه چونان دل ابر بهاران، اشکباراست!

 

*********************************************************************

 

غروب شد خورشيد رفت. آفتابگردان دنبال خورشيد ميگشت ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان سرش

را پايين انداخت. آري.... گلها هيچوقت خيانت نميکنن!


 



نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي!

 

گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده!

 

دلم مي خواهد گريه کنم..داد بزنم..گله کنم اما کسي نمي شنوه... صداي گريه هاي من روزا دارن مي گذرن وعمر منم تموم مي شه شبا دارن صبح مي شن و اين قصه هم تموم مي شه فقط يه اسم..فقط يه ياد....ازم تو دنيا مي مونه شايد اگه حرف بزنم...داد بزنم... يا شعرامو واسه همه...تو کوچه فرياد بزنم!!! اسم منم خوب بمونه!ياد من از يادا نره اينکه منم يه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون مي کشيدم گرچه ديگه فرق نداره ...چونکه ديگه نمي مونم چه فرقي داره که منم... يه روزي عاشقي بودم !



 

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.. هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را

داري.. هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري!!

 

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي

مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون

رو نميفهمه !!

 

آغاز می کنم روزی ديگر را در ميان لحظه های خوب زندگی گوش می دهم به ناقوس سيال عشق آنجا روح

زيبای خيال چون کبوتری به خلوتم بال می گشايد دلم می خواهدتبسم را بدزدم از خورشيد وچون قطره ی

شبنم بلغزم در ميان برگ می خواهم از اين دريچه ی باز پر بگشايم بسوی تو می خواهم با لطافت نسيم ٬

بوزم در هوای تو پنهان شوم در شبنم عشق چون قطره رها شوم در دستهای تو تشنه صبحم با يک نسيم

سرد تشنه طوفان عشق وحشی دريا می خزم در بستر رويای شب درانتظارموج بوسه های تو می روم به

ساحلی دور!!

 

اگرابرهای آسمان باریدنشان را فراموش اگر خورشید درخشان درخشیدنش رافراموش کند اگر ماه فروزان

تابیدنش را فراموش کند اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند اگر دریا تلاطم امواجش را فراموش کند

اگر مادری حق فرزندش را فراموش کند این را بدان که من هرگز فراموشت نخواهم کرد!!

 

 

كوچه تنهايي من

 

كمكم كن دستم را بگير آيا اينجا كسي هست! دلم گرفته نمي دانم چه بگويم و چگونه

بگويم ! دنيا برايم بي رنگ است نمي دانم چه شده! ديگر صدايي نمي شنوم! ديگر چيزي

نمي بينم ! كسي در كوچه نيست، هيچكس! انگار دنيا منتظر اتفاقي است رويدادي كه براي

اولين بار است كه اتفاق مي افتد !

آري اين اتفاق نزديك است نمي دانم! شايد اينها همه خيالات باشد خيالاتي پوچ! آيا جز اين

است؟ چشمانم را باز مي كنم و به آسمان نگاه

مي كنم آسمان ، رنگي ديگر دارد ! اين چه رنگي است؟ رنگي كه تا به حال نديدم همه چيز از

آخرين روز حكايت مي كند ! نمي دانم شايد اين هم جز خيال چيزي نباشد! كسي را مي بينم

برايم آشناست نمي دانم كجا ديدمش شايد قبلا نديده بودمش ولي برايم آ شناست ! او مي

گويد براي كمك به من آ مده! هرچه از او سوال مي كنم به من چيزي نمي گويد فقط مي گويد

بلند شو دستت را به من بده ، دستش را گرفتم و بلند شدم ناگهان همه چيز نوعي ديگر شد

كه من تا به حا ل نديدم همه چيز برايم روشن شد اين با ر پرسيدم تو كي هستي گفت من؟ به

من گفت من عشق هستم !

 

دلتنگي چه زيباست

دلتنگي واژه اي است به وسعت زمان به زيبايي فرشتگان آسماني به

 نرمي احساس يك مادر به

كودكي كه مي خندد و مادر را صدا مي زند و مي گويد نگاهم كن كه

 چگونه بازي مي كنم! آري

دلتنگي تنها واژه ي پر معناست كه مي شود با آن حرف زد و صدايش را

 شنيد تنها واژه اي است

كه مي توان با آن سفر كرد به رويا هايي كه رسيدن به آنها جز در خواب

 ممكن نيست! روياي

رسيدن به تو، لحظه اي كه من اين را مي نويسم شايد دلتنگ تر از من

 نباشد اين فقط يك احساس

ساده و خيالي نيست اين عشق است عشق رسيدن به تو نمي دانم احساسم

را چگونه برايت به

صدا در آورم ولي فقط اين را بدان كه عشق حقيقي را جز اينجا پيدا

 نخواهي كرد . با نهايت

احترام (كسي كه تو را دوست دارد).

 

به نام خدايي كه عشق را آفريد

از آن روزي كه تو چشم به جهان گشودي ستاره هاي زندگي ام پر نورتر ماه درخشان تر

و خورشيد عشقم سوزان تر شد ، دوري از توسخت است بمان در كنارم اي اميد زندگاني ام

اي زيبا ترين يار ، فاصله ها نمي توانند من و تو را از هم جدا كنند.

           گرچه من از تو دورم ولي عشق تو هميشه و همه جا با من است.         
                          

   طلوعت بر آسمان زندگي مبارك "شيوا جان تولدت مبارک"

             

عاشقانه هااااا

       

                                                    به نام شاعر شهر عشق
                                                            
                                                      

                                                             خاتون دل

 

اگر چيزي براي گفتن داري ، چرا آن رابه من نمي گويي ، اگر چيزي براي بخشيدن به دست آورده اي ، چرا

آن را به من نمي بخشي؟

هر روز بايد اين را بگويم؟ كه ما از عشق فاصله مي گيريم ، براي همه ي سوالهايت بايد خودم را آماده كنم.

من براي تو هستم آن گونه كه تو براي من هستي ، عشق همچنان مرا مي خواند اما من در چشمانش چيزي

نمي بينم!

من عشقم را گم كرده ام كمكم كن تا آن را پيدا كنم.

********************************************************************* 

                                  چشمان تو خوب زيباست بگذار من هم ببينم
                                

                                  در چشم تو عشق پيداست بگذار من هم ببينم
                                 

                                    لبخند هايت قشنگ است بگذار من هم ببينم
                          

                           دنياي تنهايت خورشيد ، ماه و ستارگان ديده اند گفته اند:
                                              

                                             زيباست ، بگذار من هم ببينم
                               

                             رقصيدن پلك چشمت زيباست مانند امواج درياست
                               

                            وقتي غزل مي سرودي ديدم اين غزل ها چه زيباست
                                  

                                    در چشمهايت گويي شب شعري برپاست...

*********************************************************************

                                              دل ديوانه ديشب حالتي داشت

                                          جدا از آن چشم غمگين غمي داشت

                                                   شبي بود شرابي حالي

                                          به داغ سفيد سوخت مرهمي داشت

                                          درآن خاموشي شب محرمي داشت

                                         كز اين عمر گران گويي دمي داشت

*********************************************************************

                                           نيست آگه دل تو از غم تنهايي من

                                           تو بيا تا بشود طي شب يلدا يي من

                                      بي توبودن غم دوري است كه من مي دانم

                                          توكه آگه نيستي از آتش شيدايي من

                                         بس كه تا به سحر اشك ريختم به دامن

                                           رفته از دست دگر قدرت بينايي من

                                        خسته ام خسته از اين غربت تنهايي درد

                                        بيشتر از اين نيست دگر تاب شكيبايي من

                                            بي تو دگر افسرده ترينم بر گرد.

*********************************************************************

                                         اي خدا رهمي بكن بر اين غريب بي پناه

                                       خود گواهي عاشقم همواره اين بر من گناه

                                     خود خريدم اين گناه پس اينچنين رنجم رواست

                                      عشق آن زيبا فقط بر رنج اين عاشق دواست

                                       چون كه دانستم ندارد گوشه چشمي به من

                                              پس چرا بر جان نوشتم نام او؟

                                           آه عمر رفته ام چشم به در دوخته ام

                                       ياد شد در ياد ماند آن شعله ي جان سوخته

                                        عاقبت روزي كه در هم نغمه اي ساز كرد

                                        هر دري كه قفل بود او با نگاهش باز كرد.            

*********************************************************************

شعر از خانم (ستاره رضایی) از شما بخاطر اجازه براي نوشتن شعر هاي زيباتون در وبلاگم تشكر ميكنم. 

براي شما آرزوي موفقيت ميكنم.   




                                                کسي که مثل هيچکس نيست


من خواب ديده ام که کسي مي آيد

من خواب يک ستاره ي قرمز ديده ام

و پلک چشمم هي مي پرد

و کفشهايم هي جفت مي شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگويم

من خواب آن ستاره ي قرمز را

وقتي که خواب نبودم ديده ام

کسي مي آيد

کسي مي آيد

کسي ديگر

کسي بهتر

کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسي 

 نيست، مثل يحيي نيست، مثل مادر نيست

و مثل آن کسي است که بايد باشد

و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سيدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد

و از خود سيدجواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نمي ترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نمازصدايش مي کند

يا قاضي القضات است

يا حاجت الحاجات است

و مي تواند

تمام حرفهاي سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهاي بسته بخواند

و مي تواند حتي هزار را

بي آنکه کم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد

و مي تواند از مغازه ي سيدجواد، هرچه که لازم دارد، جنس نسيه بگيرد

و مي تواند کاري کند که لامپ «الله»

که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود.

دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان

روشن شود

آخ...

چقدر روشني خوبست

چقدر روشني خوبست

و من چقدر دلم مي خواهد

که يحيي

يک چارچرخه داشته باشد

و يک چراغ زنبوري

و من چقدر دلم مي خواهد

که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم

و دور ميدان محمديه بچرخم

آخ...

چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست

چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست

چقدر باغ ملي رفتن خوبست

چقدر مزه ي پپسي خوب است

چقدر سينماي فردين خوبست

و من چقدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد

و من چقدر دلم مي خواهد

که گيس دختر سيد جواد را بکشم

چرا من اينهمه کوچک هستم

که در خيابانها گم مي شوم

چرا پدر که اينهمه کوچک نيست

و در خيابانها گم نمي شود

کاري نمي کند که آنکسي که بخواب من آمده است، روز آمدنش را جلو بيندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونيست

و آب حوضشان هم خونيست

و تخت کفشهاشان هم خونيست

چرا کاري نمي کنند

چرا کاري نمي کنند


چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام

و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام.

چرا پدر فقط بايد

در خواب، خواب ببيند

من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام

و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام.

کسي مي آيد

کسي مي آيد

کسي که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدايش با ماست

کسي که آمدنش را

نمي شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسي که زير درختهاي کهنه ي يحيي بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ مي شود، بزرگ مي شود

کسي که از باران، از صداي شرشر باران، از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي

کسي که از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد

و سفره را مي ندازد

و نان را قسمت مي کند

و پپسي را قسمت مي کند

و باغ ملي را قسمت مي کند

و شربت سياه سرفه را قسمت مي کند

و روز اسم نويسي را قسمت مي کند

و نمره ي مريضخانه را قسمت مي کند

و چکمه هاي لاستيکي را قسمت مي کند

و سينماي فردين را قسمت مي کند

درختهاي دختر سيد جواد را قسمت مي کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت مي کند

و سهم ما را مي دهد

من خواب ديده ام...  .



                                                            پرنده مردني است

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست کشيده ي شب مي کشم

 

چراغ هاي رابطه تاريکند

چراغ هاي رابطه تاريکند

کسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني ست.


شعر ها از (فروغ)

                                   


                                        سوختم وآب شدم به پات،     امروز و فردا نداره


                                       خوشت مياد ببيني، نه؟         كشتن تما شا نداره


                                       قهر مي كني، ناز مي كني     ناز مي كشم آشتي كني


                                       قصه كه نيست، حقيقته         دروغ و دعوا نداره


                                                      ضرب المثل دروغ مي گه 
                                                      نه... دل به دل راه نداره 
                                                      عاشق و طردش مي كنن 
                                                      تو هيچ دلي جا نداره


دوره زمونه دوره حرفاي عاشقانه نيست


صحبت پول و شهرته ، صحبتي از ترانه نيست


يه روز منو خواسته بودي، يه روز خيلي خوب دور


امروز چه راحت نمي خواي،من بد شدم بهانه نيست


اگه بفهمن عاشقي، همه بهت بد مي كنن


نسبت ديوونه مي دن دست تو رو رد مي كنن


اگه بخواي بجنگي با دستاي شوم سرنوشت


با هر چي آدمك دارن، راه تو رو سد مي كنن


بفهمه عاشقش شدي هي با تو بازي مي كنه


ديوونه ، آزار اونم باز تو رو راضي مي كنه؟


رفتي كجا در ميزني ، اون خوديه رات نمي ده


  غريبه جاي اون باشه مهمون نوازي مي كنه


اگه بگي دوسش داري،اون تورو يادش نمياد


فرقي نداره كه چقد چه كم بدونه ، چه زياد


بايد هنر پيشه باشي تا نقشتو خوب بازي كني


يعني كه وانمود كني يه جور ازش بدت بياد


عاشق ديگه تو عصر ما هيچ جايي حرمت نداره


انگار كسي نمره خوب واسه شجاعت نداره


شايد يجوري شده كه هيچ آدمي تو عصر ما


براي انتخاب شدن، اصلا لياقت نداره


زمونه عوض شده ، دوره نفرينه و جنگ


زياد شديم، زياد شده آدم بد رنگ و دو رنگ


قلب كوچيك عاشقو با يه اشاره مي شكنه


اون كسي كه دوسش داره ، با تير كمون‌، با چوب و سنگ


تا بدونه عاشقشي ميره و پيدا نمي شه

 
مي گي مي خوام ببينمت مي گه نه حالا نمي شه

 
با هديه تولدش مي خواي يه جوري  ببينيش


مي خواي يه جوري بفرست ببخشيد اما ،نمي شه.


این یکی از شعر های قشنگ مریم حیدر زاده هست سعی میکنم بازم از شعر های مریم حیدر زاده اینجا بنویسم.آرزوی مو فقیت دارم برای همتون نظرتون رو هم بدید خو شحال می شم.



                                                                غمي غمناك   
شب سردي است، ومن افسرده.


راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.


مي كنم تنها از جاده عبور:


دور ماندند ز من آدمها.


سايه اي از سر ديوار گذشت،


غمي افزود مرا بر غم ها.


فكر تاريكي و اين ويراني


بي خبر آمد تابا اين دل من


قصه ها ساز كند پنهاني.


نيست رنگي كه بگويد با من


اندكي صبر ، سحر نزديك است.


هر دم اين بانگ بر آرم از دل:


واي ، اين شب چقدر تاريك است!


خنده اي كو كه به دل انگيزم؟


قطره اي كو كه به دريا ريزم؟


صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.


ديگران راهم غم هست به دل،


غم من ، ليك، غمي غمناك است.


اینم شعر (غمی غمناک) از سهراب سپهری. نظر یادتون نره.

با اجازه از وبلاگ ماه کوچولو من از این نوشته خیلی خوشم اومد گفتم توی وبلاگم بزارمش.



مرگ انسانيت

ازهمان روزی که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزی که فرزندان آدم ..

صدر پيغام آوران حضرت باری تعالی

از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند

وز همان روزی که با شلاق خون ديوار چين را ساختند.

آدميت مرده بود

بعد هی دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت

قرنها از آدم هم گذشت

ای دریـــــــغ!

آدمیـــــت برنگشـــت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبيها تهی است

صحبت از آلودگی، پاکی، مروت، ابلهی است.

صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست.

قرن موسی جومبه هاست.

                                        روزگار مرگ انـــسانیـــت است.

من، که،

از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناری در قفس       

از غم يک مرد در زنجير

حتی قاتلی برادر

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يگ برگ نيست

وای! جنگــل را بيابان می کنند.

دست خون آلود را در پيش خلق پنهان می کنند.

هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويری سوت و کور

در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور

                                 صحبت از مرگ محبت، مرگ عـــشق

گفتگو از مـــرگ انســــانیــــت است...



                                                      دنیای رویایی

کاش دنيايی بود که در آن 


صدای شکستن قلبی هيچگاه شنيده نمی شد


طعم تلخ جدايی هرگز چشیده نمی شد


رنگ زشت خيانت هيچ وقت ديده نمی شد


دل بی گناه عاشقی از بی اعتنايی پژمرده نمی شد


عدالت و حق عشق واقعی زير پا له نمی شد


مهر و محبت کسی با بی رحمی پس داده نمی شد


دست ردی بر سينه پر شوق خواستاری زده نمی شد


عشق در سياه چالی ابدی زندانی نمی شد


بلبلانش فقط نغمه شادی می سراييدند


گلهايش بی خار و فقط بوی خوش مهر و محبت می دادند


قلبها شفافتر از اب زلال می بودند


دلها همگی مست از مهر و وفا خوش بودند


ولی افسوس که ما هر روز از ان دنيا دورتر و دورتر می شويم!



کوتاه و خواندنی (جمله های زیبا)

 



براي داشتن چيزي كه تا به حال نداشتي كسي باش كه تابه حال نبودي!!



ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد!!


تفاوتهاي خون و اشک 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه . 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه. 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه. 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه. 6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه! 7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن و دستاشونو ميزارن رو صورتشون. 8. با خون ميشه به يکي زندگي بخشيد ولي با اشك نه!!


ببخش اگه تو قصه مون. دو رنگ و نامرد نبودم. ببخش که عاشقت بودم. خسته و دل سرد نبودم. ببخش که مثل تو نشد. خيانتو ياد بگيرم. اگر که گفتم به چشات. بزار واسه تو بميرم. ببخش اگه تو گريه هام. دو رنگي و ريا نبود. اگر که دستام مثه تو. با کسي آشنا نبود. ببخش اگه تو عشقمون . کم نمي زاشتم چيزي رو. ببخش که يادم نمي ره. اون روزاي پاييزي رو. لياقت دستاي تو. بيشتر از اين نبود عزيز. نه نمي خوام گريه کني . براي من اشکي نريز. لياقت چشماي تو . نگاه ِ پاک ِ من نبود. ببين چي ساختي از منه !!


   بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!!


کسي سرزده مي‌آيد. در دلت جايي برايش خالي مي‌کني. و همه مي‌رنجند از اينکه جايشان تنگ شده. بعضي حتي رهايت مي‌کنند و مي‌روند!!


هميشه عاشق كسي بشو كه اينقدر قلبش بزرگ باشه تا مجبور نشي واسه جا شدن تو قلبش خودتو كوچيك كني!!


پشت سرت نگاه کن اون که داره رفتنت و ميبينه منم من وقتي ميري پشت سرت نگاه کن اشکايي که ميريزه اشک من اوني که عاشق و خستست منم با دلت سوخته و ساختست منم اين منم حسرت نشين لحظه ها حسرت نشين کوچه و خاطره ها از دوري نگاهت ميسازم از تو قصه قصه اي از جنس بارون اشک و قلباي خسته کاش ميدي اشکام از چي داره نشونه تو حسرت روزاي رفته دلم بدجور گرفته قناري مونده زير بارون عاشق شباي بارون!!


دوستي يك حادثه و جدايي يك قانون است،پس بياييد حادثه ساز و قانون شكن باشيم...؟

 


همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما پول‌دارها محترمترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرف‌دارترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بچه‌ها واجب‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما خانم‌ها مقدم‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما سياه‌ها بدبخت‌ترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بعضي‌ها برابرترند !!


روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان ميشود!!


در گذرگاه زمان خيمه شب بازي روزگار با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد عشقها مي ميرند، رنگها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست نخورده بجا مي ماند!!


هيچ کس نميتواند به عقب برگردد و از نو شروع کند اما همه مي توانند از همين حالا شروع کنند و پايان تازه اي بسازند!!
 

 
 دبير زيست:عشق مرضي است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است که در قلب اثر دارد. دبيرديني:عشق يک موهبت الهي است که خداوند براي بندگانش هديه کرده است. دبير رياضي:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن. دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب ميکند. دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد. دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است!!
 

 
گفتم تو شيرين مني؟گفتي تو فرهادي مگر؟------گفتم خرابت مي شوم---گفتي تو ابادي مگر؟------گفتم اسيرت مي شوم----گفتي تو ازادي مگر؟-----گفتم صدايم مي شنوي؟----گفتي تو فريادي مگر؟------گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلداري مگر؟----گفتم که رخه من ببين-----گفتي که زيبايي مگر؟--------گفتم که اين شعرم بخوان---گفتي که سلطاني مگر؟
 

 
وقتي عشق مي آيد كسي نمي بيند ولي وقتي ميرود همه مي بينند . اگر در زندگي چاره اي جز سوختن نداري بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار . بد ترين شكل تنهايي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به
او نخواهي رسيد!
 

 
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق هرگز نشکنم پيمان عشق تا حديث عاشقي و عشق باشد در جهان نام من با دا نوشته بر سر ديوان عشق!
 

 
اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم، اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم!
 

 
مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه من فقط يه چيزي از خـــــدا مي خــــوام واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه!
 

 
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق توولي فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست!
 

 
به دوچيز اعتقاد دارم : يکي خدا وديگري تو. من دراين دنيا دو چيزميخواهم : يکي تو و ديگري خوشبختي تو. من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم :يکي تووديگري براي با توموندن تا هميشه!
 

 
تقديم به همه ماماناي عزيز و خوب نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم!
 

اینا همه چيز هايي بودن كه دوستان من خواسته بودن که من اینجا بنویسم من منتظرم که شما هم حرفاتونو بگین که من توی وبلاگم بنویسم.                                  دوست دار همه ایرانیها (آریا)

اینم  E_mail من  ariya831@yahoo.com 


 
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي!
 

 
اشكي كه بيصداست پشتي كه بي پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست!
 

 
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست!
 

 
دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم!
 

 
غرورت را به خاطر کسي که دوستش داري بشکن . ولي دل کسي را که دوستش داري . به خاطر غرورت نشکن!
 

 
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي!
 

 
اگرابرهای آسمان باریدنشان را فراموش اگر خورشید درخشان درخشیدنش رافراموش کند اگر ماه فروزان تابیدنش را فراموش کند اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند اگر دریا تلاطم امواجش را فراموش کند اگر مادری حق فرزندش را فراموش کند این را بدان که من هرگز فراموشت نخواهم کرد !
 


 

 

 



هیچ وقت سر در گم نباش که عشق کجاست و کجا و چه طور باید دنبالش بگردی چون تو خودت عشقی عشقی سرشار از عطوفت.و این را بدان انکه به خود عشق می ورزد نخستین گام را به سوی عشق حقیقی برداشته است!اگر خود را عمیقا دوست بداری و به کانون وجود خودت سفر کنی اماده خواهی شد تا ژرفتر دوست بداری چون انکو که نمیشناسد نمی تواند به تمامی عشق بورزد!!



هرچه می خواهد دل تنگت بگو

سلام

برای همه شما آرزوی موفقیت و پیروزی دارم.

این وبلاگ برای شماست من دوست دارم اینجا فقط و فقط نظرات شما باشه و بس  ازتون خواهش میکنم که در ساخت این وبلاگ منو همراهی کنید.





ای عشق واقعی

چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت 

از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت

در وجودم جاری می شود

بگذار نامت را تکرار کنم

نامت زیباست ...دلنشین است!

چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای                                                           

من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانیکه با تو هستم

به اسمان به بی کران پرواز می کنم

پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من

گر چه پایان راه را نمی دانم!