« تنها ترین مسافر شب »
با یاد و نام او که تو را زندگی جاودان بخشید .
در خاطری که تویی ، دیگران فراموشند .
پروانه ای از اعماق قلب من برخواست و همراه با فرشتگان به آسمان پرید . و هر چه بالا و بالاتر رفت ، بزرگ و بزرگ تر و عزیز و عزیز تر شد .
و از آن پس آسمان پر ستاره و سرشار از عطر پروانه شد .
هم اینک سراسر آسمان را سفر کرده است ، اما آن پروانه قلب مرا تا ابد ترک نخواهد کرد .
مرگ تلخ است و از آن تلخ تر مرگ عشق است که بی او در هر لحظه هزار بار مردن است .
مرگ ، چهره ی زیبای او را بوسیده و او را چنان برگ پاییز زرد کرده است .
اما برای من تا آخرین روز خدا سبز و بهاری خواهد ماند .
دریغ که در این جان گدازترین لحظه ی زندگی نه می توانی با او بروی و نه می توانی با او بمانی .
تنها با نگاهی ، اشکی ، وداعی ، افسوسی ، آهی و سکوت و سکوت و سکوت او را برای همیشه و با تمام خاطرات سبزش به آغوش سرد خاک می سپاری
و چه زجر آور است کسی را که با او جانی را جدایی ، نتوانی برای آخرین بار و با آن همه احساس او را در آغوش بگیری . و حرف های نا گفته ات را برای جسم بی روحش بگویی و تنها یادگاری او همیشه برایت خواهد ماند ، آخرین نگاه او .
اینک بین ما دیوارهای سنگی و فاصله ی دیدار به درازای یک عمر است و جان تنها بهایی است برای دیدار تازه کردن .
« از طرف قاصدک برای کسی که خیلی زود تنهاش گذاشت »