تبليغاتX
حرف دل

حرف دل



ARIYA831@YAHOO.COM
MONTAZERE NAZARATE SHOMA HASTAM___________________________________________________________________________________________09193992342

عاشقانه هاااا

کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا برای قلب من

 

زندگی اینگونه بی معنا نبود

 

کاش بودی تا لبان سرد من

 

قصه گوی غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا نگاه خسته ام

 

بی خبر از موج و از دریا نبود

 

کاش بودی تا زمستان دلم

 

این چنین پر سوز و پر سرما نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بعد تو این زندگی زیبا نبود!

 


 

باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است

 

باران اشک آسمان است ... همانروزی که باريد و مرا از

 

وداع خبر داد ... از آينده های بی تو بودن ... از حسرت !

 

ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان را از ياد

 

برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنيا را !

 

باران ... دگر بار آمد و رفت ...

 

و افسوس که اينبار تنها من بودم و دل ... در حسرت تو

 

که بر چشمانم لبخند زنی و گويی:

 

ـــ باز هم چترت را فراموشش کرده ای ؟

 

و من آرام گويم :

 

ـــ دستان تو را که دارم ! باکی نيست

و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :

  بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره !

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:19توسط آریا |

برگ آزاد !!!

جملات انرژی بخش

 

معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم. >>>>>>>> انتونی رابینز

 

اجازه نده ترس تو را فلج سازد>>>>>>>>>>>>>>>>> مارک فیشر

 

افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند>>>>>>>>>>>  مارک فیشر

 

منشا همه بیماریها در فکر است>>>>>>>>>>>>>  ژوزف مورفی

 

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است>>>>>>> انتونی رابینز

 

چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد>>>>>>> ژوزف مورفی

 

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد>>>>>>> مارک فیشر

 

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند>>> مارک فیشر

 

اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند.>>>>>>>>>> انتونی رابیتز

 

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند . >>>  مارک فیشر

 

وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد. >>>  انتونی رابینز

 

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.>  ژوزف مورفی

 

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.>>>  ژوزف مورفی

 

قانون زندگی , قانون باور است.>>>>>>>>>>>>>>> ژوزف مورفی

 

اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد>>>>>>>> انتونی رابینز

 

با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید.>>>>>>>>> انتونی رابینز

 

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی.>>> مارک فیشر

 

اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید.>>>>>>>>> مارک فیشر

 

نبوغ در سادگی نهفته است>>>>>>>>>>>>>>> مونزارت

 

این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد>>>>>>>>>>> انتونی رابینز

 

در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است>>>> انتونی رابینز

 

تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.>>>> مارک فیشر

 

باور به طور خود بخود به اجرا در میاید>>>>>>>>>>>>>  ژوزف مورفی

 

نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود.>>>>>>>>> انتونی رابینز

 

به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید>>> ژوزف مورفی

 

 

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند.>>>> مارک فیشر

 

زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم>>>>>  مارک فیشر

 

نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند.>انتونی رابینز

 

آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود.>> هراکلیتوس

 

اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.>>>ژوزف مورفی

 

زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد.>>>>> مارک فیشر

 

تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند.>>>> مارک فیشر

 

ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند.>>>>>> ژوزف مورفی

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:59توسط آریا |

اگر تنها ترین تنهاها شوم باز خدا هست ...!!!

تو
به همين راحتي
مرا نديدي ...
                                                                                        
من
به همان راحتي
تو را کنار گذاشتم ...

طول رابطه
دليل بر عمر باقي
نخواهد بود ...

من براي دنيايم
شريک مي خواستم
تو حتي زحمت ديدن دنيايم را هم
به خود ندادي ...

جدايي
را دوست ندارم
اما گاهي بين بَد و بَدتر
مجبور به انتخاب بَد هستم ...

خود خواهي من
حاصل تنهايي مفرطم بود
تو حتي تنهاييم را نفهميدي ...

تمام خاطرات منِ با تو بودن
براي من ...
تمام خاطرات توِ با من بودن
باز براي من ...

دنياي تنهاي من
قدر لحظات دوتايي رو خوب ميدانند ...
اما دنياي لوکس تو ...

هيچ وقت از ديدن کلمه پايان
احساس خوبي نداشتم ...

اما ...

این شعر رو تقدیم میکنم به همه ی دوستای خوبم ! دلم خیلی براشون تنگ شده !!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:11توسط آریا |

دوباره سلام نمی دونم چی باید بگم واقعا خجالت میکشم حرف بزنم . فقط اینو میگم که دلم برای وبلاگ و دوستای وبلاگ نویسم تنگ شده دوست دارم توی وبلاگم مطلب بزارم ولی وقت ندارم بگردم دنبال مطلب  از طرفی هم گفتم که دلم برای وبلاگ تنگ شده .

امیدوارم بتونم با مشکلم کنار بیام ار همه شما تشکر میکنم ببخشید که من هی من ناراحتتون میکنم

برای همه ی شما آرزوی موفقیت میکنم . راستی شاید در آینده ی نزدیک با چند نفر از دوستان یه سایت راه اندازی کنیم  .

 

 


با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که میگذرد انرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیز بگذرد و در گوشت بخواند قصه ای را که برایت اشناست به یاد خواهی اورد مرا نگاه یخ زده ام را و روزی را که دنیا را بر سرم خراب کردی به یاد خواهی اورد... به یاد قصه ای خواهی افتاد که نامهربانی تو و سکوت من اخرین برگش بود به یاد خواهی اورد کسی را که همه دنیای تو بود قسمهایی که خوردی عهد هایی که بستی و قلبی را که شکستی همه را به یاد خواهی اورد !!

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:18توسط آریا |

عاشقانه هااااا

 

   من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم

   من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم ، یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

   من ز مقصد تاپی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ها ماند در یادم

   من به شوق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت  بهارم رفت  ، عشقم مرد ،  یارم رفت

 

  

 

      افسوس

      ز بیداد و جفا بال و پرم سوخت

                      چون شمع شب افروز پا تا به سرم سوخت

      فرق من و پروانه در این بود در عالم

                      پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت 

 

در غروبی گریه کردم

               هیچ کس یادم نکرد

                                 آرزوی مرگ کردم

                                              مرگ هم شادم نکرد

 

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:35توسط آریا |

عاشقانه هااااا

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگه بگي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن !!

 

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ? خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی? اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی!!

ويرانه نه انست که جمشيد بنا کرد-ويرانه نه انست فرهاد فرو ريخت-ويرانه دل ماست که با هر نگه تو -صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت !!

 

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود !!

 

من تورا دوست دارم..... دلیل دوست داشتن معلوم نیست..... دوست داشتن دلیل نمی خواهد..... دلیل دوست داشتن تو هستی..... ای عشق آسمانی من... باتمام وجودم فریاد می زنم دوستت دارم!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:40توسط آریا |

عاشقانه هاااا

 

گریز و درد

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دبده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگه به خود آبرو دهم

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 8:2توسط آریا |

عاشقانه هااااا

 

 

امشب که زخم های دلم گریه می کنند

تنها ولی برای دلم گریه می کنند

هم اشک ها به گریه مجالی نمی دهند                هم زخم ها به جای دلم گریه می کنند

در این سکوت غم زده فریاد بی کسی است           پیوسته با صدای دلم گریه می کنند

دیگر به خاطرات تو دلخوش نمی شوم                هر چند پا به پای دلم گریه می کنند

   بر من مگیر خرده که دلدادگان شهر             هر شب به های های دلم گریه می کنند

 کار من از طبیب گذشته است و دشمنان            بر درد بی دوای دلم گریه می کنند

   حالا که عشق بودو نبود مرا گرفت                 پیر و جوان برای دلم گریه می کنند

     آب از سرم گذشته و این تکه ابر ها             دارند در عزای دلم گریه می کنند         

فریاد شهر می شوم و شاعران شهر

شب ها در انزوای دلم گریه می کنند

 

 

 

 

 وداع...

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دود

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها ، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جا

تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روز ها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:56توسط آریا |

عاشقانه هااااا

جويباري هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب مي‌شويم!

 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد خاك كم آب شده مثل كويري تشنه شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد!

اي روزگار چه بيرحمانه دوران حکومت دل را سرابي ساختي در حصار حيراني شايد دل کندن از کلبه تنهايي ديوانه ام کند اما ماندنم مرا ديوانه تر ميکند ميروم از اين شهر و ديار ميروم تا در حيراني خود بسوزم و هيچ نگويم !

 

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم تا بداني که من ساده ترينم!

 

اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:7توسط آریا |

عاشقانه هااااا

 

من نگویم که به درد دل من گوش کنید

بهتر آن است که این قصه فراموش کنید

عاشقانرا بگذارید بنالند همه

مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

 

***

 

عشق يعنی سالها تنهای تنها زير خاک ...

 

 

                           

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره ها ست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند .

***

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 6:38توسط آریا |

« تنها ترین مسافر شب »

 

با یاد و نام او که تو را زندگی جاودان بخشید .

در خاطری که تویی ، دیگران فراموشند .

پروانه ای از اعماق قلب من برخواست و همراه با فرشتگان به آسمان پرید . و هر چه بالا و بالاتر رفت ، بزرگ و بزرگ تر و عزیز و عزیز تر شد .

و از آن پس آسمان پر ستاره و سرشار از عطر پروانه شد .

هم اینک سراسر آسمان را سفر کرده است ، اما آن پروانه قلب مرا تا ابد ترک نخواهد کرد .

مرگ تلخ است و از آن تلخ تر مرگ عشق است که بی او در هر لحظه هزار بار مردن است .

مرگ ، چهره ی زیبای او را بوسیده و او را چنان برگ پاییز زرد کرده است .

اما برای من تا آخرین روز خدا سبز و بهاری خواهد ماند .

دریغ که در این جان گدازترین لحظه ی زندگی نه می توانی با او بروی و نه می توانی با او بمانی .

تنها با نگاهی ، اشکی ، وداعی ، افسوسی ، آهی و سکوت و سکوت و سکوت او را برای همیشه و با تمام خاطرات سبزش به آغوش سرد خاک می سپاری   . چرا که من سیاهم و زمینی ، و او سپید و آسمانی .

و چه زجر آور است کسی را که با او جانی را جدایی ، نتوانی برای آخرین بار و با آن همه احساس او را در آغوش بگیری .  و حرف های نا گفته ات را برای جسم بی روحش بگویی و تنها یادگاری او همیشه برایت خواهد ماند ، آخرین نگاه او .

اینک بین ما دیوارهای سنگی و فاصله ی دیدار به درازای یک عمر است و جان تنها بهایی است برای دیدار تازه کردن .

 

« از طرف قاصدک برای کسی که خیلی زود تنهاش گذاشت »

 

                                

                           

    

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 8:1توسط آریا |

عاشقانه هااااا

فکرمي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يه زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايي درسراب... فاصله با آرزوهاي ما چه کرد... کاش مي شد درعاشقي هم توبه کرد !!!

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد !!!

باز باران بي ترانه........گريه هايم عاشقانه مي خورد بر سقف قلبم........ياد ايام تو داشتن مي زند سيلي به صورت........باورت شايد نباشد مرده است قلبم ز دستت........فكر آنكه با تو بودم با تو بودم شاد بودم........توي دشت آن نگاهت ........گم شدن در خاطراتت........ !!!

 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم .. از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم .. تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم .. شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم!!!

 

من تورا دوست دارم..... دلیل دوست داشتن معلوم نیست..... دوست داشتن دلیل نمی خواهد..... دلیل دوست داشتن تو هستی..... ای عشق آسمانی من... باتمام وجودم فریاد می زنم دوستت دارم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:47توسط آریا |

عاشقانه هااااا

 

 نیاز...

 

 وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم .

 وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم .

 وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم.

 وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم .

 وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم .

 و چه سخت است تنها متولد شدن ،

 مثل تنها زندگی کردن ،

 مثل تنها مردن .

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:45توسط آریا |

عاشقانه هااااا

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

***

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

***

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنیست

اینجا ولی آسمون باریدن هم بلد نیست

***

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

***

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری

***

غصه نخور مسافر بازم میآی بزودی

 مارو بگو چه کردیم از وقتی تونبودی

 

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:10توسط آریا |

عاشقانه هااااا

 

بنام خدايي که ليلي را از مجنون گرفت و چهره ي افسونگر شيرين و به تاراج فرهاد گماشت !

 

 

رو در و ديوار اين شهر،همش از تو يادگاره توي اين کوچه ي تاريک ، منو تنها نمي ذاره ياد حرفاي قشنگت ، که تو قلبم لونه مي کرد ياد دلتنگي چشمات ، که منو بهونه مي کرد ميزنه آتيش به جونم ، پس کجايي مهربونم آخه من ترانه هامو ، واسه ي کي پس بخونم دل من هواتو کرده ، آخ کجايي نازنينم کاشکي بودي و مي ديدي ، بي تو من تنها ترينم توي اين بازي که ساختيم ، من همه هستيمو باختم زير پات گذاشتي آخر، عشقي که من از تو ساختم اگه تو دوسَم نداشتي ، از دلم خبر نداشتي !

 

 

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختي، زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي، کاش روزي آن را برگرداني !

 

 

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است!

 

 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد خاك كم آب شده مثل كويري تشنه شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد!

 

 

بهتره ديگران از ما به خاطر اونچه که هستيم متنفر باشند تا اينکه مارو به خاطر اونچه که نيستيم دوست داشته باشن ...

حکایت جالبیست , فراموش شدگان فراموش کنند گان را هرگز فراموش نمی کنند!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:34توسط آریا |

بهترین کدهای جاوااسکریپت